611
جوهر از چيست ، كه در آينه ها رنگ انداخت
وين چه بازي ، كه بر آيينه دلان سنگ انداخت
تو بهر نغمه دلم را زدي آتش اي عشق
غم ندانم بصداي تو ، چه آهنگ انداخت
اين چه مي بود كه ساقي چو بمجلس آورد
بين جام و لب خوش نشيه ما ، جنگ انداخت
مرغ اين شب چه نوا داشت خدايا كه سحر
رنگ محنت برخ غنچه دلتنگ انداخت
بگماني كه بجا درد شرابي است هنوز
زهد ما بر سر هر ميكده اي چنگ انداخت
رهرو صدق شدم ، رهزن خونريز زمان
سنگها بود كه بر پاي من لنگ انداخت
هر كسي از تو گماني بتخيل افكند
نقشها ماني ايام ، بر ارژنگ انداخت
آنكه در ما طلب وصل ، بصد شوق انگيخت
من ندانم ره ما را بچه فرسنگ انداخت
ما تهي ساغر بزميم ، حرامش بادا
هر كسي خوشه انگور بر آونگ انداخت
بيكي جرعه مرا صيقل ذوقي بزنيد
كه ز بس گشته زمان تيره ، دلم زنگ انداخت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:30 توسط سهیل ساسان