627
می روی تا
در پیت شور و شری ماند بجا؟
عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا؟
کاش سر تا پا تو بودی آتش و من خرمنی
تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بجا
از من سرگشته هر گز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصه ی رنج آوری ماند بجا
این قدر هم بی نشان در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشت پَری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی شوری فغانی محشری ماند بجا
باز گردی آن زمان کز این همه آشفتگی
جای من تنها پریشان دفتری ماند بجا
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:32 توسط سهیل ساسان