در دل جمعم و عمری دل من تنها سوخت

ای خوش آن لاله که چندی به دل صحرا سوخت

به عبث در پی روشنگری خویش نشست

هر چراغی که در این دوره ی وانفسا سوخت

رونق محفل نادان به جهان دانی چیست؟

شمع چشمی که به عزلتکده ی دانا سوخت

سر به سر گشته مه آلوده اگر گشت جنون

دود قلبی است که در قافله ی لیلا سوخت

خوشه چینان وفا را ز من امروز بگوی

خرمن عشقی اگر بود در این دنیا سوخت

آنکه این حسن ابد دارد و نور ازلی

چه دلش سوخت اگر در غم او دلها سوخت

شمع را گوی تامل چه کنی در سوزش؟

بخت پروانه بلند است که بی پروا سوخت

غرق اشکیم و دل از برق محبت روشن

عجب از آتش ما بود که در دریا سوخت

برقی از عرش درخشید و کلیمی برخاست

خلق پنداشت که این طور از آن سینا سوخت