643
این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین
موج گریه سیل خروشان نداشته است
آگه
ز روزگار پریشان ما نبود
هر
دل که روزگار پریشان نداشته است
از
نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح
بهار این لب خندان نداشته است
ما
را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون
موج یک نفس سر و سامان نداشته است
سر
بر نکرد پیک نهادی ز جیب خاک
گیتی
سری سزای گریبان نداشته است
جز
خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این
تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است
دریا
دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای
بی کران غم طوفان نداشته است
آزار
ما به مور ضعیفی نمی رسد
داریم
دولتی که سلیمان نداشته است
غافل
مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این
سیمگون ستاره بدامان نداشته است
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 14:8 توسط سهیل ساسان