659
سـاقی بده
پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کنـد
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می کـه در شبهـای غـم بارد فـروغ صبحـدم
غافل کنـد از بیش و کم فارغ ز تشویشم کنـد
نـور سحـرگـاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
ســوزد مـرا سـازد مرا در آتـش انـدازد مـرا
وز من رهــا سازد مـرا بیگانه از خویشم کند
بستانــد ای سـرو سهـی! سودای هستـی از رهی
یغما کنـد اندیشـه را دور از بـــد اندیشــم کند
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 20:43 توسط سهیل ساسان