671
از صـحبــت مـــــردم دل نـاشــاد گــــریــــزد
چون آهــوی وحشی که ز
صیاد گــــریزد
پــروا کــند از باده
کــشان زاهـد غـافل
چون کودک نادان که از
استاد گریزد
دریاب کــه ایام گــل
و صبـح جوانی
چون برق کـند جلوه و
چون باد گـریزد
شادی کن اگر طالب
آسایش خویشی
کـــآســودگـــی از
خــاطــر ناشاد گریزد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:49 توسط سهیل ساسان