681.از طرف سیمین عزیز
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كجايش به خير است آخر شبم؟
بكش دست آهسته بر گونه ام
ببين سخت سوزان و داغ از تبم
نگو خواب خوبي ببيني گلم
مگر خواب دارد دو چشمان من؟
در انديشه ام كي رسد آن زمان
نباشد به دست تو دستان من
تو خوابيده اي مثل هرشب چه خوب
و بيدار چشمان من رو به در
نمي داني از من و شبهاي من
ندارد، ندارد، ندارد سحر
كنار تو هستم من روسياه
كنار تو جسمم به ظاهر خموش
ولي روح من عاشق ديگري
دلم مي كشد بار اين غم به دوش
اگر چه به ظاهر تو عشق مني
دل من ولي با تو دارد ستيز
اسيرم به اين خانه و زندگي
ندارم دگر چاره اي جز گريز
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
كه يادم مي افتد به تنهايي ام
كه يادم مي افتد به پايان شب
به صبح پر از شور رسوايي ام
خطايي نكردم بگويم ببخش
اگر پست هستم و يا نقطه چين
بكش يا رها كن مرا عشق خوب
به چشمان من صد تمنا ببين
دگر مثل هرشب نگو شب به خير
من از با تو بودن، ببين، خسته ام
اگر چه تو خوبي ولي درك كن
كه دل را به عشقی دگر بسته ام