خاکی که به زیر پای هر نادانی ست

زلف صنمی و چهره ی جانانی ست

هر خشت که بر کنگره ی ایوانی ست

انگشت وزیری و لب سلطانی ست

***

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست

چون هست بهرچه نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

انگار که هرچه نیست در عالم هست

***

گویند کسان که دوزخی باشد مست

قولی ست خلاف و دل در او نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کف دست

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ی گلرنگ نمی شاید زیست

امروز تماشاگه ما این سبزه ست

تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟