696
خاکی که به زیر پای هر نادانی ست
زلف صنمی و چهره ی جانانی ست
هر خشت که بر کنگره ی ایوانی ست
انگشت وزیری و لب سلطانی ست
***
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست بهرچه نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
انگار که هرچه نیست در عالم هست
***
گویند کسان که دوزخی باشد مست
قولی ست خلاف و دل در او نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ی گلرنگ نمی شاید زیست
امروز تماشاگه ما این سبزه ست
تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:20 توسط سهیل ساسان