ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه امید بر دمیدن بودی

***

هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری

تا چند کنی بر گل مردم خواری؟

انگشت فریدون و کف کیخسرو

بر چرخ نهاده ای چه میپنداری؟

***

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که: نمودند در آیینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

***

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

سرمست بدم چو کردم این کلاشی

با من به زبان حال خود گفت سبو:

من چون تو بدم تو نیز چون من باشی