709
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
***
هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده ای چه میپنداری؟
***
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری؟
یعنی که: نمودند در آیینه ی صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
***
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم چو کردم این کلاشی
با من به زبان حال خود گفت سبو:
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:35 توسط سهیل ساسان