711
گر شاخ قضا ز بیخ بختت رسته ست
ور بر تن تو عمر لباسی چست است
در خیمه ی تن که سایبانیست ترا
هان تکیه مکن که چار میخش سست است
***
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من ار دگر برم نام بهشت
***
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سایه ات ماند به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
***
یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعه ی می مملکت چین ارزد
جز باده ی لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:38 توسط سهیل ساسان