گر شاخ قضا  ز بیخ بختت رسته ست

ور بر تن تو عمر لباسی چست است

در خیمه ی تن که سایبانیست ترا

هان تکیه مکن که چار میخش سست است

***

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من ار دگر برم نام بهشت

***

از رنج کشیدن آدمی حر گردد

قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند سایه ات ماند به جای

پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

***

یک جام شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعه ی می مملکت چین ارزد

جز باده ی لعل نیست در روی زمین

تلخی که هزار جان شیرین ارزد