712
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
***
دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره ی گل لگد همی زد بسیار
وآن گل به زبان حال با او میگفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار
***
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
***
تا چند اسیر عقل یکروزه شویم؟
در دهر چه یکروزه چه صد روزه شویم
درده تو به کاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه گران کوزه شویم
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:38 توسط سهیل ساسان