تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه ی زمزمی وگر آب حیات

آخر به دل خاک فرو خواهی شد

***

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره ی گل لگد همی زد بسیار

وآن گل به زبان حال با او میگفت

من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار

***

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

من می ز برای خوشدلی میخوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

***

تا چند اسیر عقل یکروزه شویم؟

در دهر چه یکروزه چه صد روزه شویم

درده تو به کاسه می از آن پیش که ما

در کارگه کوزه گران کوزه شویم