جامی ست که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

بین کوزه گر دهر که این جام لطیف

میسازد و باز بر زمین میزندش

***

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟

***

زان کوزه ی می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زآن پیشتر ای صنم که در رهگذری

خاک من و تو کوزه کند کوزه گری