771
دلم آشفته ی آن مایه ی نازست هنوز
مرغ پر سوخته در پنجه ی بازست هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل بجان آمد و او بر سر نازست هنوز
گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ی عشق
غافل از حسرت ارباب نیازست هنوز
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد
یار،عاشق کش و بیگانه نوازست هنوز
گرچه هر لحظه مدد میدهم چشم پر آب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند بغیر از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت
در این خانه به امّید تو باز است هنوز
این چه سوداست "عمادا" که تو در سر داری
وین چه سوزیست که در پرده ی سازست هنوز؟
عماد خراسانی
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:23 توسط سهیل ساسان