دلی کز عشق گردد گرم آزردن نمیداند

چراغی را که این آتش بود مردن نمیداند

دلی دارم که هرچندش بیازاری نیازارد

نه دل سنگست پنداری که آزردن نمیداند

بخند ای گل کز آب چشم "وحشی" پرورش داری

که هرگل کو ببار آورد پژمردن نمیداند

وحشی بافقی