شکسته شد دل و شادست جان خسته ی ما

که یار نیست جدا از دل شکسته ی ما

چو روز حشر بر آریم سر ز خواب اجل

بروی دوست شود باز چشم بسته ی ما

نشست آتش دل چهره برفروز ای شمع

بود که شعله کشد آتش نشسته ی ما

رمید خواب خوش از چشم ما کجاست خیال؟

که آرمیده شود چشم خواب جسته ی ما

گذشت کوکبه ی صبح وصل و منتظریم

که باز جلوه کند طالع خجسته ی ما

هزار دسته ی گل بسته شد به خون جگر

نظر نکرد به گلهای دسته دسته ی ما


بابافغانی شیرازی