828
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود
به یک نظّاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی
گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشم است
که بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهش
نگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
"فغانی" از سموم هجر در دشت فنا افتاد
نشد پیدا نشان و نام او گویا گیاهی بود
بابافغانی شیرازی
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:6 توسط سهیل ساسان