رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس

روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس

میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز

چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس

تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا

خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس

تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش

خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس

چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه

شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس

هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک

کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس

پرتو بیضایی