837
رنج عشق ار برده ای از روزگار ما مپرس
روز هجر ار دیده ای از شام تار ما مپرس
میرود عمری که در غمخانه ی عجز و نیاز
چشم بر در مانده ایم از انتظار ما مپرس
تا نشان زآن بی نشان جوییم چون پیک صبا
خانه بر دوشیم از شهر و دیار ما مپرس
تا مگر روزی نشیند گرد ما بر دامنش
خاک ره کردیم خود را از غبار ما مپرس
چشم بی نوریم فرق روز وشب از ما مخواه
شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس
هرکجا شاخ گلی همرنگ خون روید ز خاک
کشته ی عشقی است مفتون از مزار ما مپرس
پرتو بیضایی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 9:58 توسط سهیل ساسان