نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست

خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست

خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی

حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست

هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند

قافله ی عشق را قافله سالار نیست

ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای

لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست

مجمر اصفهانی