853
نالم و شب تا سحر، هیچکسم یار نیست
خسته ی درد تو را رنج پرستار نیست
خون شد و از دیده ام ریخت ز جورت ولی
حیف که دیگر تو را با دل من کار نیست
هریک از این همرهان رهبر یکدیگرند
قافله ی عشق را قافله سالار نیست
ساخته ام بهر او از دل خود خانه ای
لیک چه سود اینکه یار خانه نگهدار نیست
مجمر اصفهانی
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:54 توسط سهیل ساسان