906
بکنج بیکسی شبها ز هجرت داد میکردم
نخفتی مرغ و ماهی بسکه من فریاد میکردم
شکر خواب سحر میکرد خسرو دوش با شیرین
من اینجا ناله از محرومی فرهاد میکردم
خلاف گنجها گنج من از ویرانه بگریزد
من این ویرانه ی دل کاشکی آباد میکردم
الا ای مرغ دل چند از گرفتاری فغان داری؟
من ار صیاد میبودم تورا آزاد میکردم
شبی در نجد وجدی داشتم از عشق با مجنون
گهی او میزدی بر سر گهی من داد میکردم
شدم در باغ تا یک لحظه باشم شاد با یادت
حدیث سرو بالای تو با شمشاد میکردم
بجان دادن وصالش گر به "مظهر" دست میدادی
دل غمدیده را اکنون ز وصلش شاد میکردم
مظهر
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 17:26 توسط سهیل ساسان