913
دی ازبرمن میگذشت آن یوسف کنعانیم
گفتم قدم درخانه نه گفتا مگر زندانیم؟
میگویی از کویم برو چون میروم میخوانیم
ای بی وفای سنگدل تا چند سرگردانیم؟
کردی رها چون از قفس در خون مکش بال و پرم
ترسم که نشناسد کسی از طایر بستانیم
در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم
تا میتوانی سعی کن ای عشق در ویرانیم
خوش آنکه ای باد خزان چون بگذری بر بوستان
این مشت خار آشیان با گل بخاک افشانیم
گفتی که "عاشق" چون تویی من در وفا کم دیده ام
خاطر به این خوش میکنی یا این چنین میدانیم؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲ ساعت 12:38 توسط سهیل ساسان