919
کس آگه نیست از سوز درون و اشک خونینم
جز آن شمعی که میسوزد شب هجران به بالینم
همینم مرهم زخمست کز تیغ تو نالانم
همانم عشرت جانست کزجورتو غمگینم
بهردل ناوکی بنشیند از دست تو میدانم
به هرجا فتنه ای برخیزد از چشم تو میبینم
من و محراب ابروی تو جز آن نیست مسجودم
من و کفر سر زلف تو جز این نیست آیینم
دل افسرده نگشاید جز آن ساعت که برخیزم
ببندم در بروی غیر و با یاد تو بنشینم
ناهید همدانی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 14:35 توسط سهیل ساسان