923
ازسر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر؟
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی نستاند ز تو مولای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند نکند میل تماشای دگر
دل "فرهنگ" ز مهای جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غمهای دگر
فرهنگ شیرازی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 16:19 توسط سهیل ساسان