ازسر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر؟

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی ورنه چو من بنده ی پیر

گر فروشی نستاند ز تو مولای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند

هرکه بیند نکند میل تماشای دگر

دل "فرهنگ" ز مهای جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غمهای دگر

فرهنگ شیرازی