به جای گریه به کار زمانه میخندم

ز سوز اتش دل چون زبانه میخندم

به نامرادی من خنده زد زمانه و من

بدانکه خواست مرا از زمانه میخندم

چو غنچه خون جگر میخورد اگرچه دلم

چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم

بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر

کنون که پیر شدم کودکانه میخندم

تو از خرابی این آشیانه نالی و من

به بی ثباتی هر آشیانه میخندم

نشان روشنی جان "پارسایانست"

که چون سپیده من از این نشانه میخندم

پارسای تویسرکانی