951
به جای گریه به کار زمانه میخندم
ز سوز اتش دل چون زبانه میخندم
به نامرادی من خنده زد زمانه و من
بدانکه خواست مرا از زمانه میخندم
چو غنچه خون جگر میخورد اگرچه دلم
چو گل به روی تو ای نازدانه میخندم
بدین فسانه که نامش بود دو روزه ی عمر
کنون که پیر شدم کودکانه میخندم
تو از خرابی این آشیانه نالی و من
به بی ثباتی هر آشیانه میخندم
نشان روشنی جان "پارسایانست"
که چون سپیده من از این نشانه میخندم
پارسای تویسرکانی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 1:32 توسط سهیل ساسان