969
نه بی یادت برآید یکدم از من
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
بشرط آنکه گویی مرهم از من
دلم را خون تو میریزی و ترسم
که خواهی خونبهای دل هم از من
مرا از هرکه دیدی بیش کشتی
مگر کس را نمی بینی کم از من؟
اگر آهی برآرم زین دل تنگ
به تنگ آیند خلق عالم از من
چنان رسوا شدم در عالم این بار
که گویی پر شده ست این عالم از من
بسان "اوحدی" دور از تو بیم است
که فریادی برآید هردم از من
اوحدی مراغه ای
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 1:50 توسط سهیل ساسان