از سر کوی تو با دیده ی گریان رفتم

غم به دل خون به جگر اشک به دامان رفتم

داشتم خاطر مجموع ز دیدار تو لیک

عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم

شیشه ی صبر دل از سنگ جفای تو شکست

لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم

پیش از اینم سر و سامان و دل و دینی بود

باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم

آمدم سوی تو سرسبز و جوان خرّم و شاد

پیر وآزرده دل و خسته و نالان رفتم

شوقم آورد به سرعت سوی تو همچو "شهاب"

لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم

طاهری شهاب